داد میزد : کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقأ مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید؟