تبليغاتX
<Image and video hosting by TinyPic مزرعه فیلم

فیلمسازان بی محفل

 

هوالحی

یادش بخیر یزد، زمانی بود که بچه های هنری و آثار هنری و دست اندرکاران هنری حوصله اینکه کنار هم جمع شوند را داشتند. محصولات و طرز فکرها فرصت اینکه سری به هم بزنند و با هم نشستی داشته باشند را داشتند. زمان، زمان مفید و هزینه هزینه مفیدبود که خرج شد و جواب می داد .آدم ها با هم حرف می زدند و محتواهایشان را با هم مبادله می کردند.مسئولین امر هم خوشحال بودند. من راضی، یزدراضی، خدا عاقبت همه را به خیر کرده بود!

بچه های فیلمساز و دوستان دست اندرکار روابط خوبی با هم داشتند .روزگار هم خوشحال بود .اما الان وضع فرق کرده است هر کسی کناری پرت افتاد و کار خودش را انجام داد.همه ماشاالله یه پا مولف شده ایم و از همکار بغل دستی مان ایرادات عدیده در می آوریم .تنها و تنها میپریم و هماره خودمان را رئیس میپنداریم.این طور شد که حواسمان از دنیای اطرافمان پرت شد و به خودمان مشغول شدیم . صاحبان ذیربط هم که گمان بردند از جمع دوستان ما چیزی به عنوان خروجی بیرون نمی اید سریعا دست به کار شدند و ما را صرفه جویی کردند!در برنامه های آتی و برنامه ریزی های آتی قاطی پرونده های ادواری شدیم و از یاد رفتیم!

آن ساختمان باشکوه و پر رفت و آمد سینمای جوان در خیابان کاشانی ،این اطاق چند متری خیابان امام خمینی ،آن  گرمای مراسم نقد سبز ،این سرمای جدایی  وپراکندگی ،آن حسن همجواری و این بی تفاوتی  ،زهی زمان حال  و حال خراب هنرمندان تنهای شهر من .

از مسئولین ذیربط و آقایان دست به کار یک استدعای بزرگ وجود دارد و آن این است که خط این بچه های پخش و پلا را به هم وصل کنند . اگر چه که ممکن است بر سر این گرد اوری مقاومت هایی وجود داشته باشد.

آقایان ،فرهنگ سازی ،حتما به عنوان یک بیزنس ،قاعده های خاص دارد.کار بزرگ باید انجام شود .کار بزرگ فضای بزرگ میخواهد و فضای بزرگ فرزندان فیلمساز و فیلم دوست یزد یکی از همان ساختمان های باشکوه شهر است .اگر امکان دارد برای شروع یک ساختمان خوب به ما بدهیداگر امکان ندارد،یکی از همان خانه های قدیمی رو به آوار را در اختیارمان بگذارید .اگر ممکن است به ما وام بدهید تا خودمان خانه را آباد کنیم ،یکی از همین روستاهای متروکه  اطرف یزد ،یک جایی که زمینی و آسمانی داشته باشد.


تجهیزات را ،دوربین هاراو وسایل را ،برایمان پس بگیرید و یک مقام دلسوز را بالای سرمان بگذارید. خدارا ،خدارا،فیلمسازان را دریابید.

دوم:جشنواره ،جشنواره فیلم،عرصه جولان استعدادهاو محک مایه آدمهاست.آثاری که نشان داده میشوند و رقابتی که شکل میگیرد .جایزه هایی که باید و نباید دست به دست میچرخند  و تندیس ها و سکه ها و بیانیه ها .اسپانسرهاو کمیته ها،مقررات و شرایط ،هیئت داوران و شرکت کنندگان و حضار محترم و مهمانان معزز ،پوستر و کاتالوگ و شربت پرتقال و کیک و کلیپ و عکس و امضا و ... جشنواره جشنواره ها

غالبا رسم بر این بود که جشنواره فیلم یک موضوعیت کلی داشت و بعضا و دفعتا بخش های جنبی و کناری هم بود که ارجاع به سوژه های ملی ،مذهبی و فرهنگی بود .

کودک و انتفاضه ،ااصلاح الگوی مصرف،میراث فرهنگی و دهها مبحث و ساحت دیگر. فیلمهای زیادی هم بودند که در راستای اهداف جشنواره با همان موضوعیت کلی جشنواره بودند یا در راستای اهداف خودشان بودند ویا در راستای اینکه اصولا  یک فیلمساز باید فیلم بسازد  و به جشنواره بفرستد .

اخیرا شرایط در حال تغییر است عرصه رقابتی با بخش های جنبی در هم تنیده اند و جای حاشیه و متن گویی عوض شده. مثال بارز چند سطر بالا جشنواره فیلم ایثار است  که به تازگی و به میدان داری بنیاد شهید رو به برگزاریست.

 جشنواره فیلم ایثار... و این بدان معناست که یک سری نگرش ها ست که را ه را بر فیلمی در جشنواره میبندد.یعنی اگر فیلمی بر محور چیزی غیر از ایثار یا شهادت چرخیده باشد ناگزیر راه به این جشنواره نمی برد.

سوال اینجاست ؟مگر سالانه چند فیلم کوتاه در یزد تولید میشودو یا اینکه سالانه چند فیلم با محوریت ایثار در یزد ساخته میشودکه رقابتی شکل بیابد؟

آیا قرار است افرادی که بعضا تولید کننده پیمانکار هستند از چپ و راست سر برسند و هجمه وار به سفارش و به دستور و با حمایت ،فیلم بسازند؟

آیا نمیشود آن نهاد محترم با عنایت به همه موازینی که مترصدشان است ،عرصه ای بازتر و رقابتی تر پدید آرد؟

چه  کمی و چه کیفی،ایراد کار در تک بعدی بودن موضوعیت جشنواره ای اینچنین است که آمار حضور و بروز آثار فاخر و قابل تفکر را پایین و پایین تر می برد. راهکار هم این است که در هارا به سوی فیلمسازان بازگشایند.دست هارا بازتر بگذارند و فکرها و آثار را به تنوع و گوناگونی فرا بخوانند.خیلی از بچه ها هستند که دلشان میخواهد برای جایی مثل بنیاد شهید انقلاب اسلامی فیلم بفرستند.

یا مثلا سوگواره لحظه های عاشورایی که چند دوره برگزار شده است،با آن هزینه و رفت و آمد ،چه بازخورد در خوری داشت ؟کدام نقشه راه بود که قرار بود رو به افقی باشد؟احتمالا در جوابیه ای که دوستان ارشاد به این مطلب خواهند داد می اید:آیا همایشی با محوریت عاشورا و تم عزاداری سالار شهیدان کار بزرگی نیست؟آیا نقشه راه جز از زنده نگه داشتن نام حسین و کار حسین (ع)چیز دیگری است؟
من خطاب به این بزرگواران مینویسم:این ها را به ناقد حاسد نابلد بفرمائید.

نه به ما که خودی هستیم و گاها خود شماییم . بیایید با هم جمع شویم و به توسعه پایدار فکر کنیم. به اینکه شما مسئولین محترم ، بلکه به حکم وظیفه و افتخار خدمت ،ما و امثال ما را به کار بکشید و همه ظرفیت های ما را به کار ببندید .بگذارید باور کنیم که ما به عنوان هنر مندان و هنردوستان ایرانی، و در کسوت نیروهای فکری و فرهنگی ،شایسته گرفتن گوشه ای از کار ایران عزیزمان هستیم.

قرار نیست کسی از کار فرار کند .کننده هست،فرمایش نیست! نمیخواهم  باور کنم جای خالی بچه های زبرو زرنگ یزد را قرار است کسانی از مریخ یا عطارد اشغال کنند !بنابر این بدانید و آگاه باشید که ما هماره به ارتقا و جهش و اوج گیری باور داریم و دستی باید تا بر این همه پندار صحه بگذارد......

زیاد عرضی نیست ،دغدغه های چند به میان آمد که همه از سر دوستی و دلسوزی یود.یقین دارم که شما نیز در شماری از مسائل مطروحه در این متن با من متفق هستید.باشد که زمان را از دست نداده باشیم.

باتشکر و امتنان

علیرضا دهقان

لینک ایسنا

لینک یزد فردا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عليرضا دهقان   | 

سلام

در این چند روزه اخیر  متوجه شدم که فیلم  اینجا خانه ماست از شبکه 4 سیما و فیلم من فقط ایدز دارم از شبکه OMID E IRAN پخش شده اند. البته من خودم پخش این2 فیلممو ندیدم و نمی دونم هم این 2 شبکه از کجا این 2 فیلم منو آوردند و با چه کیفیتی پخش کردند ولی خوب به هر حال ...............

اگه شما دوستان عزیز این فیلمها رو دیدید و نظری در رابطه با آنها دارید آماده پذیرش نظرهاتون هستم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عليرضا دهقان   | 

تصویر شکسپیربه همان درجه که سعدی، حافظ و فردوسی مظهر تفکر و زبان و ادبیات ایرانیان هستند و گفته های آنان زبانزد خاص و عام است، شکسپیر هم در غرب مقامی بسیار ارجمند دارد که شواهد آن در تشکیل انجمنهای مخصوص برای قرائت نمایشنامههای او، دستههای سیار یا ثابت هنر پیشگان حرفهای یا تفننی به نام "گروه شکسپیر" و همچنین تصاویر و مجسمههای متعدد از او و بازیگران نمایشنامههای او، نامگذاری خیابانها، خانهها و مراکزآموزشی به نام او کاملاً مشهود و محقق است. حتی جملات و گفتههای او به صورت کلمات قصار و ضرب المثل در گفتگوهای روزمره انگلیسی زبانان به گوش میرسد؛ بدون این که گوینده یا شنونده از منبع حقیقی آن آگاه باشد.

درتاریخ آمده است که در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکدهای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی میکرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال ۱۵۵۱ به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال، شوخ و بازیگوش شد، به مدرسه رفت و اندکی زبان لاتین و یونانی فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند

در سال ۱۵۸۲ موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد :

او به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.

پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانههای مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامههای ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد. بعداً وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران خودرا برانگیخت.

در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامهنویسی حرفهای محترم و محبوب تلقی نمیشد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند، آن را مخالف شئون خویش میدانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان میدادند.

در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد . او در سال ۱۵۹۴ دو نمایشی کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در ۱۵۹۷ اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامههای او مرتباً تحت حمایت دربار به صحنه تئاتر میآمد.

الیزابت در سال ۱۶۰۳ زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویهای نسبت به شکسپیر نشد. جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد. نمایشنامههای او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت، بازی میشد. بهترین نمایشنامههای شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درمی آمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه میآمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد. در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار میکرد. این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامههایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در میآورند، اما آثار "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه میکشید.

این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقهای ساخته شده بود، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقهای منتهی میگشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده میشد.

شکسپیر بزودی موفقیتی مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال ۱۶۱۳ در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت؛ چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. احتمالاً شکسپیر در سال ۱۶۱۰ یعنی در ۴۶ سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامههایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال ۱۶۱۱ به اجرا در آمدند. در آوریل سال ۱۶۱۶ شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت. آرامگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه محل دیدارعلاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا میگردد.

با توجه به تعداد نمایشنامههایی که هر ساله از شکسپیر به صحنه میآمد، میتوان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع مینوشتهاست. مثلاً گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه "زنان سر خوش وینزر" (که در سال ۱۶۰۱ اجرا شد) کرده است.

شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را دراتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه مینوشته است. به احتمال زیاد شکل فشردهای از نمایشنامه - از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی را- با شتاب به روی کاغذ میآورده؛ بعد آن را کمی میپرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق میدادند، شکل نهایی آن را تنظیم میکرده است. طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازهای نیستند. در حقیقت او این قصه ها را از خود خلق نمیکرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانههای قدیمی و غیره بر میگرفته است:

یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی بوده به نام "شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند" اثر "هالینشد" شکسپیر قصههای بسیاری از نمایشنامه خود را از جمله: "هانری پنجم"، "ریچارد سوم" و "لیر شاه" را از همین کتاب گرفت.

ازدیگر آثاری که از نمایشنامههای شکسپیر به جا مانده است میتوان به: شب دوازدهم، اتلو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رُمئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق وهملت اشاره کرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عليرضا دهقان   | 

شکسپیر در ایران و جهان

ربطش در این است که نمایشنامه‌های شکسپیر به خاطر ساختار توصیفی و تصویرسازی قدرتمندشان از همان ابتدای تاریخ سینما خوراک تبدیل شدن به فیلم بوده اند. بگذریم که مهم‌ترین منبع آفرینشی سینما در بدو پیدایش، تئاتر بود و مهم‌ترین آثار دراماتیک تئاتر هم نوشته‌های شکسپیر بود. در نبیجه به شکلی کاملا منطقی، آثار شکسپیر پشت سر هم روانه پرده عریض شدند که هنوز هم دارند می‌شوند. یک تعداد آدم درام‌شناس و بازیگر برجسته هم داریم که به خاطر ریشه‌های تئاتری، عمرشان را وقف اجرای آثار شکسپیر کرده اند و بهشان می‌گویند "شکسپیرین". این افراد از آمریکا تا ژاپن همه جا فعال هستند و نمایشنامه‌هایی مثل هملت را به صورت مستقیم و اقتباسی به فیلم در می‌آورند. حتی آکیرا کوروساوای بزرگ هم یکی دو تا اقتباس از شکسپیر در کارنامه اش دارد یا مثلا سر لارنس الیویه، کنت برانا و حتی سالوادور دالی.... در کشور ما هم که ضعف داستان پردازی و طراحی شخصیت بیداد می‌کند، هر از چند گاهی سینماگری پیدا می‌شود که لابه لای داستان فیلمش گریزی به یکی از فرازهای دراماتیک شکسپیر می‌زند و با الهام از روابط پیچیده‌ای که میان شخصیت‌های این نویسنده برقرار است داستانش را می‌سازد ولی اقتباس جدی و به خصوص یکپارچه از آثار شکسپیر در سینمای ما انجام نشده  یا خیلی کم انجام شده است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عليرضا دهقان   | 

صبحگاهان به باغ رفتم تا دامنی گل سرخ برایت به ارمغان آورم

اما آن قدر گل سرخ چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش ازهم گسست

و گلها راه در یا را در پیش گرفتند

و گویی تو دمی آب و آتش به هم آمیخت

دگر اکنون گلی ندارم تا ارمغانت کنم اما دامنم از بوی آن گلهای سرخ عطر آگین است

اگر خواهی که بوی آن گلهای سرخ را ببویی

امشب سر به دامان من بگذار  . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عليرضا دهقان   |